گاهنامه

غوغای تو
نویسنده : آریس - ساعت ۱:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۸/٢٠

در درونم حجمه غوغای تو

بر دو چشمم حسرت دیدار تو

مرغ عشقم گشته است عنقای تو

ای که نامم گشته است رسوای تو

 

حلقه گیسوی تو بر دست من

ناوک مژگان تو بر قلب من

کفر زلفت می زند سودای من

دام خود را وا مکن از پای من

 

چند صباحی با تو  بیخود گشته ام         

عقل خود بر گوشه ای افکنده ام

نمی دانم ، اگر عاقل، اگر دیوانه ام

اینچنین با یادت عاشق گشته ام


comment دیدگاهها ()
قبله
نویسنده : آریس - ساعت ٥:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٥/۱٤

غرور بی مثال من                   طراوت نگاه تو

تیرگی شبای من                       نبودنم کنار تو

چگونه عاشقت شوم                  گر نشوم فدای تو

چگونه لایقت شوم                    گر نشوم شمای تو

به بند می کشد دلم                   حرارت صدای تو

به دار می کشد مرا                    بلندی ردای تو

نماز من اقامه شد                      به قبله نگاه تو

کعبه من هماره شد                   به مروه و صفای تو


comment دیدگاهها ()
تو
نویسنده : آریس - ساعت ٦:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٢/٦

جرینگ جرینگ کاروان               رفتنتو خبر میدن

نبودنت کنار من                          یه حادثه است برای من

تو این روزای بی کسی                 نبوده جز تو بام کسی

حضور تو یه عادته                       نرفتنت نهایته

نرو بمون کنار من                       تیره نشه شبای من

اگر که مونسم بشی                     تو یار و همدمم بشی

شمعدونیا گل می کنن                  اقاقیا دل می کنن

 


comment دیدگاهها ()
من
نویسنده : آریس - ساعت ٥:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/٢

فکر می کنی بتونی منو ببینی؟

من در میان خودت هستم

من جایی نرفتم جز بیرون از جسمم

دستتو دراز کن تا منو لمس کنی

تلاش کن تا با من صحبت کنی

فریاد بزن تا منو بشنوی

برای داشتنم خوشحال باش


comment دیدگاهها ()
گذار
نویسنده : آریس - ساعت ٥:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٥/٧

گذاشتم و گذشتم

مقصدم عبور بود در کوچه های دل واپسی

اقاقی های دلم از کوچه پس کوچه های ذهنم تراوش می کرد

بر چیناب ذهنم ترنم بهاری آمده بود

دل کندم از این دلبستگی ها، وابستگی ها

چه خیالی ؟ دلم همیشه زمستانی است

قلبم چون برف سفید و سرد است

هیچ کس نتوانست سفیدی و روشنی اش را درک کند

هیچ کس نتوانست سردی اش را گرما ببخشد

و در این سردی ، باد بی حسی می وزد

حس می کنم هیچ حسی ندارم

به هیچ چیز و به هیچ کس

اما خود را می ستایم

همیشه خود را ستوده ام


comment دیدگاهها ()
نسیان وجود
نویسنده : آریس - ساعت ۸:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٤/٦

زیر بنای احساسم نم کشیده

تار و پود در هم تنیده دلم پوسیده

دیگه هیچ چیزی به وجدم نمیاره


 

انگار همه حوادث یه تکراره

هر اتفاقی واسه انتقاده

تک تک لحظات بدست باده


 

دل خوشیم شده سکوت

سکوت شده واسم وجود

وجودم داره میره به سقوط


 

هر لحظه که میاد و میره

مثل جرعه جرعه شوکران

انگار می نوشم واسه نسیان وجود


 

دارم به انتها می رسم  

گویی از مرز بودن گذشتم

این یعنی هم آغوشی با واگرائی


comment دیدگاهها ()
هوای دلم ابریست
نویسنده : آریس - ساعت ۳:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۳/٤

امروز باورم شد که تنها شدم

رفت اما خاطراتشو جاگذاشت

رفت و نشانه هاشو واسم گذاشت

رفت بی آنکه دلمو پس بده

 

امروز باورم شد که باختم

تو قمار دل و دلداگی

من قلبم و باختم

بی آنکه دلی برده باشم

« دیگه این دل واسه ما دل نمیشه..»

 

همه جا باهام هست بی آنکه خودش باشه

اولین جای دیدارش

برق نگاهش

صدای طنین اندازش

همه و همه یادآورش خواهند بود

 

امروز به قلبم قول دادم

که دیگه دوست نداشته باشم

دیگه عاشق نشم

دیگه دل به کسی ندم

 

« بعد ازین هم آشیانت هر کس است

باش با او یاد تو ما را بس است »


comment دیدگاهها ()
قامت ابرو #
نویسنده : آریس - ساعت ٧:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٢/۳٠

منحنی قامتم، قامت ابروی توست

خط مجانب بر آن، سلسله گیسوی اوست


حد رسیدن به او، مبهم و بی انتهاست

بازه تعریف دل، در حرم کوی دوست


چون به عدد یک تویی من همه صفرها

آن چه که معنی دهد قامت دلجوی توست

 

پرتوی خورشید شد مشتق از آن روی تو

گرمی جان بخش او جزئی از آن خوی توست


بی تو وجودم بود یک سری واگرا

ناحیه همگراش دایره روی توست


comment دیدگاهها ()
حس نیاز
نویسنده : آریس - ساعت ۸:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٢/٢٠

دل دست نیاز سوی معشوق کرد

معشوق بی حس نیاز اما

دست بر زلف پر پیچش کرد

 

یک آن اشک بر دیده فشاند

بی تاب دیده در زلف یار

دل را سوی بی حسی کشاند

 

آنی همهمه کرد با خود

بر دو راهی تمنا یا بی عشقی

تیغ بر او زنم یا بر دل خود

 

خیال واهی بود تمنایش در دل

هرگز ندیدش عاقبت عاشق

حس نیاز به معشوقش بر دل


comment دیدگاهها ()
زلف #
نویسنده : آریس - ساعت ٢:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٢/٢٠

زلف رها در بادت آخر داد بر بادم

لایق نبودم بندگی را کردی آزادم

هرگز فراموشت نخواهم کرد، گفتی و رفتی

 در آغوش چشمت ، لب وانکرد اما صدای سلم بنیادت

« خواهد شنید آخر» تو می گفتی

دلا دیدی پشت در بی اعتنایی ماند فریادم

......


comment دیدگاهها ()
شکست سکوت
نویسنده : آریس - ساعت ۱۱:٤۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٢/٢

آری سکوت سرشار از ناگفتنی هاست

اما گاه باید سکوت را شکست

از مرز واژه فراتر رفت

تا یک عمر در حسرت و پشیمانی نماند

مهربانم امسال سال تست با کسی که در خور(حد) تست

پس شادمانه زی که شادمانی از آن تست

                                              « سکوت سبز»


comment دیدگاهها ()
عید
نویسنده : آریس - ساعت ٦:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱/٢٤

عید آمده است

عید یعنی کودکیم

کودکیم در واژه شکفته

عید یعنی رنگ در رنگ ، زنگ در زنگ

جست و خیز بی آلایش من

شادی عیدی گرفتن ، شور و شعف با قلک

عید یعنی یک لبخند

تیک تیک ساعت زنگی ، موقع تحویل سال

تخم مرغ رنگی

یک بغل آزادی ، بی بهانه دل شادی

حس یک لباس نو

عید آمده است عید یعنی کودکیم....


comment دیدگاهها ()
پیامک شب عید
نویسنده : آریس - ساعت ٦:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱/۱٥

                   

چون از مسیج های( ببخشید پیامک های) تکراری شب عید که بعضی هاشون توسط 10 نفر مختلف برام ارسال می شد خوشم نمیومد و از اونجا که من آدم متفاوتی هستم و دستی هم بقلم دارم خواستم در این زمینه، هم از این هنرم و هم از خلاقیت ذاتی خودم استفاده کنم این بود که قبل و بعد تحویل سال دو تا پیامک برای دوستان و آشنایان ارسال کردم اما اکثراً بجای تبریک (واسه دو هنر فوق الذکر) بهم انگ غرور زدند. هر دو پیامک رو اینجا نوشتم حالا خودتون قضاوت کنید که این غروره یا عرش؟

پیامک قبل از تحویل سال:

«« لحظه عبور نزدیک است

بقول سهراب: "عبور باید کرد"

عبوری کنید که به حد من برسید، عرش است این نه غرور من ، شک نکن !! »»

 

پیامک بعد از تحویل سال:

«« یکسال در نزدت بود

افزون بر عمرت شد

جذب است در مقیاس زمان

انتشار روشنی آمال من است بر تو که آیا در حد من هستی یا نه؟

88 سال من است با آن که در حد من است. »»


comment دیدگاهها ()
سراب آرزو ها
نویسنده : آریس - ساعت ٤:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/۱

در دور دست انگار چیزی می بینم

 گردش چشمی شاید ، لغزش برگی شاید، ترنم هزاری شاید

 حنجره فواره خواهش شد سینه از شوق نوازش سوخت

کلام سحر انگیزی در گوش پیچید.. گوش دادم ...

چک چک آب ، تیک تیک ساعت

 عقربه های ساعت ثانیه ها را به نسیان می برند

و این لحظه ها در آنی واحد به سکون ابدی نزدیک می شوند

و من به آنطرف لحظه ها رفتم

 درنگ باید کرد و با یک هیچ کدر شد.

 


comment دیدگاهها ()
ماهی
نویسنده : آریس - ساعت ٤:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/٢٦

بزودی در این دل مشغولی

به دریا می رویم

گریز نیست از رفتن

یادم باشد قلبم را هم ببرم

یادم باشد که باخود ماهی را هم داشته باشم

اگر چه در تنگ کوچک دلم ،

باشد

در همین کوچکی تنگ هم ماهی با من بوده

و خواهد بود

تو هم با خود دریا را بیاور

یادم باشد

چیزی نگویم که ماهی بغض کند

یادم باشد ماهی در درونم است

یادم باشد فکری نکنم که ماهی دوست نداشته باشد

می رویم دریا

باز یادم باشد که ماهی با من است.

 


comment دیدگاهها ()